تبليغاتX
بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام
روز گار روز مرا پيش فروشي كرده  
قالب وبلاگ
دیروز یکی از دوستاش بهش گفت:
چیه تو چند روزه دائم از خدا حرف میزنی
با خنده گفت:
آخه حس می کنم هیچکی به اندازه اون دلش پیشم نیست
دوستش پرسید:
مگه خدا هم دل داره؟
                  



          اگه این سوال رو یکی از شما بپرسه چی بهش جواب میدین؟

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:59 ] [ خاطرات مرده ] [ ]

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی


بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق

بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد

بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد

بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش مسیح بود بنویسید نامش دیوانه بود

 

بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود

 

بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

 

بر سنگ قبرم بنویسید این درخت

عمری برای هر تبر و ریشه دسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 1:32 ] [ خاطرات مرده ] [ ]

آمد و قلب مرا دزدید و رفت

بی قراری های من را دید و رفت

او گمان می کرد من دیوانه ام

بر من و احساس من خندید و رفت

غنچه های عشق را از خاک جان

با تمام بی وفایی چید و رفت

دل به او بستم ولی افسوس،او

حال و روزم را کمی فهمید و رفت

باورم شد رفتنش اما عجیب

بعد از او ایمان من لرزید و رفت

خواستم برگردم و عاشق شوم

عشق هم دیگر زمن ترسید و رفت…

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:39 ] [ خاطرات مرده ] [ ]
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 19:14 ] [ خاطرات مرده ] [ ]
سالها بود که دنبال یه چیزی میگشتم
یه چیزی مثل آرامش یا احساس دوست داشته شدن
خودمو به هر دری میزدم تا پیداش کنم
اما هیج جا اونی که من می خواستم نبود
حالم بد شده بود از این همه گشتن و نیافتن
هیچ چیز آرومم نمی کرد
به خدا غر میزدم که پس کو؟
چرا اون چیزی رو که می خوام هیج جا نمی تونم پیدا کنم
و از خدا هیچ جوابی نمیشنیدم
تا اینکه
.
.
.
یه شب انگاری صدام کرد
رفتم و باهاش کلی حرف زدم
کلی درد و دل کردم
دیدم چقدر آروم شدم
وقتی حرفام تموم شد
حس کردم هیچ غصه ای ندارم
انگار گمشده ای که سالها دنبالش میگشتم رو پیدا کردم
گفتم :
عزیز پس چرا تا حالا صدام نزدی
گفت: من همیشه صدات می کردم ولی اینقدر دلت می خاست آرامش رو توی دنیا پیدا کنی که تو توجهی به من نمی کردی
الان صدام رو شنیدی
چون باور کردی دیگه اونی که دنبالش می گردی توی دنیا نیست
گفتم:
آره حق با توست .شرمنده ام. حالا که پیدات کردم عشقتو می خوام با تمام وجود
دوسم داری؟
گفت:
این چه سوالیه؟ من همیشه طوری بودم که انگار فقط و فقط تو را دارم .این تو بودی که جای دیگه دنبالم می گشتی
گفتم : پس دستام رو بگیر و هیچ وقت رها نکن
با لبخندی که رو لبش بود گفت:
همیشه دستات تو دستم بود و هیچ وقت دستات رو رها نکردم . حتی زمانی که می خواستی به زور دست منو رها کنی تا به دنبال گمشده ات توی دنیا بگردی
گفتم : واقعا ؟ وای تو چقدر مهربونی
گفت : تو خیالت هم نمی تونی تصور کنی چقدر دوستت دارم عزیزم
من که غرق آرامش شده بودم گفتم : خدا جون بغلم کن
گفت : توی بغلمی همیشه . هر وقت منو خواستی هستم .
گفتم : من همیشه تو را می خوام .

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 19:1 ] [ خاطرات مرده ] [ ]

نشست روبروم و زل زده بود تو چشمام خلع سلاحم کرده بود نامرد!!!! بهش گفته بودم از این جنگ نگاه های بی

حیا متنفرم بهش گفته بودم فلجم میکنه ؛ از عمد دوخته بودم به صندلی چرمی های کلاس کافی شاپ (راحت

ترین کاری که تو این مواقع می تونم انجام بدم نفس کشیدنه ) لبخند می زد البته از نوع تلخش هنوز باور نکرده بود

که جا زدم آخه بهش ثابت کرده بودم که اهل جا زدن نیستم گفته بودم این بار فرق می کنه گفته بودم بحث جا

زدن نیست گفته بودم می خوام همینجا تلاش کنم. اونم گفته بود این حرفا یعنی کشک پسر تو ترسیدی ,

بریدی , جا زدی می فهمی جا زدی!!! و بلند شد ورفت ومنم خیره شدم به بلیط کنسل شده به مقصد

فرانکفورت که بدجوری بهم نیشخند می زد. حالا باز هم بهم خیره شده و باز هم تلاقی نگاههای بی حیا ولی از

پشت قاب عکس شیشه ای که روبان مشکی گوشه اش بدجوری بهم تلنگر نارفیقی می زند و من تنها کاری

که می کنم نفس کشیدن است همین !!!!

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:52 ] [ خاطرات مرده ] [ ]
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 23:19 ] [ خاطرات مرده ] [ ]
با صدای اس ام اس از خواب بیدار شدم ,شماره خودش بود
نوشته بود:شما؟
خیلی خسته بودم , گوشیم رو پرت کردمو رفتم زیر پتو و دوباره خوابم برد.
مث همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم, گیج بودم , یه ان یاد دیشب افتادم
رفتم سراغ گوشیم , اس ام اس هام رو چک کردم
اره واقعا خودش بود که نوشته بود:شما؟
.
.
.
از اون شب بیشتر از یک ساله میگذره و من تو تمام این مدت چقدرگفتم کیمو تو چه راحت انکارم کردی...
یادت هست ؟
یادت هست گفتم کیم؟
؟؟؟
هنوز همونم
همون که روزهاشو به امید رسیدن به اغوش تو به شب میرسوند
وشبها با یادو خیال تو سر میکرد
من همونم
همون که بهش گفتی تا اخرش باهاتم
همون که بهش گفتی تنهات نمیزارم
همون که بهش گفتی بهم تکیه کن , مقاوم تر از این حرفام
منو یادت میاد؟
نگامو یادته؟
میگفتی درونت رو بهم میریزه ,یادته؟
دستام چطور؟
یادته بار اول که دستام رو گرفتی؟
یکهو تمام تنم لرزید,باسرعت دستم رو از دستات قاپیدم
چه خنده ای کردی
چشات برق میزد
ولی من سرخ شدم
یادت میاد؟
اگه تو یادت نیست من خوب یادمه
تمام لحظاتمون تو ذهنم حک شده
تمام حرفات تو گوشمه


لعنتی , هیچی یادت نیومد؟
؟
؟
من همونم
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 23:14 ] [ خاطرات مرده ] [ ]
کسي را که خيلي دوست داری، زود از دست مي دهي **از آنکه خوب نگاهش کني. **از آنكه او را در آغوش بگيري . ** از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، **از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني هر روز طلوع آفتاب را با او تماشا كني .

رسم روزگاره:

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، بدون اينكه حتي ردي و نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه آينده ي زیبایی را با او مي ديدي، فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي شانه هايش بزاري و گريه کنی.

 

رسم روزگاره:

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز خوشبختي را در كنار او حس نكردي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ، دركمال ناباوري مي بيني كه او را در کنارت نيست . چه فكر پوچي بود كه دست در دست او خنده کنان تا اوج آسمان خواهي رفت و او صورتت را پر از بوسه ميکند.
رسم روزگاره:

با خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ، خيلي محكم مي گيرم و نمي گذارم كه برود . او بايد براي هميشه ** بماند . دستي را گرفتي اما اين دست كيست كه خيلي سرده ؟ تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه !
رسم روزگاره:

او که ميرود ، براي هميشه هم مي رود .و آنقدر تنها مي شوي که حتي نام روزها را فراموش ميکني و گذشت زمان را احساس نمي كني ، از صداي تيك تيك ساعت بيزار مي شوي و با آنكه تنگ دل تو شكست اما ماهيش آزاد نشد.

راستی تو كه او را خيلي دوست داري: اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه هنوز شمع بالهايت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هديه اي ، شاخه گلي بدهي و پس قدر لحظه لحظه ي اين روزها را بدان . او را در آغوش بگير و تا فرصت داري به او بگو :



دوستت دارم.....

( از ما که گذشت اما شما این فرصتو از دست ندید )

 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 23:11 ] [ خاطرات مرده ] [ ]

گر بدانم پشت پلکم خانه توست...

می خوابم تا قیامت....................

چون

دلم...

دیوانه ی توست.

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:14 ] [ nafas ] [ ]
من از کویرم

از غربت ام...از تبار بی کسی ام...

کوله بارم رو جمع میکنم...که دیگه فرصت موندن ندارم

باید برم...

از این کویر خالی ترک خورده ....باید برم...

دیگه جایی برای موندنم نیست...کلبه هاو ویرون شده...دیگه اینجا جای موندن نیست..

یه شب که مثل یه قاصدک اومدم ...و تو این سکوت تلخ ...من موندم و هوای بدون نسیم تو...

حالا ...باید از اینجا هم برم...بوی تو رو نمیده...هوا ...هوای نفس های تو نیست...

این گرما...گرمای دستای تونیست...گرمای این افتابه که داره شلاغم میزنه...تنم داره میسوزه...

دارم میسوزم...از بی تو بودن....

کوله بارم از نفس هایی که بی تو کشیدم پره...سنگینیش داره اذیتم میکنه...برگرد و سبکش کن...

من ....

منتظر پر زدن از این قفسی ام که با رفتنت برام ساختی..........

 

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:12 ] [ nafas ] [ ]

اینم یه جور عشقه که باورت شه

بیم من و تو شیشه و آهنه

این منم ،زمزمه های توئه

این که تویی ، خاطره های منه

 

یه فصل تازه و یه عشق کهنه

یه رویش دوباره از دل خاک

من و تو مثل پیچکیم و دیوار

رو یه زمین گریه پوش نمناک

 

 

اینم یه جور عشقه که من نباشم

تو قصه های منو از بر کنی

گلایه هامو دست کم نگیری

ترانه های منو باور کنی

 

پیش تو نیستم ولی با خیالت

رو صورت اینه ها دست میکشم

میخوام صدای قلبمو بشنوی

میخوام ببینی که که نفس میکشم

 

اینم یه جور زندگیه که دیوار

فاصله بین دل آدما شه

یکی دلش بخواد اسیر بمونه

یکی دلش بخواد پرنده باشه

 

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:52 ] [ nafas ] [ ]

 یه پنچره با یه قفس

                  یه حنجره بی هم نفس

                                         سهم من از بودن تو

                                                                           یه خاطره است همین و بس...............

       تو این مثلث غریب ستاره هارو خط زدملبب

               دارم به اخر میرسم ....

                                                  از اون ور شب اومدم.....

                                             یه شب که مثل مرثیه..... خیمه زده رو باورم

     میخوام تو این سکوت ... تلخ...

                                             صداتو از یاد ببرم...............

                                            بذار که کوله بارمو رو شونه ی شب بذارم

                  باید که از اینجا برم.......

                                              فرصت موندن....ندارم

داغ ترانه تو نگام....شوق رسیدن تو تنم...

تو حجم سرد این قفس...منتظر پر زدنم...

من از تبار غربت ام ...از ارزوهای محال...

قصه ی ما تموم شده ...با یه  علامت سوال

؟

 

فرصت موندن ندارم...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:39 ] [ nafas ] [ ]
           بودنم را هیچ کس باور نداشت...

                                                                         هیچ کس کاری به کار من نداشت

           بنویسد بعد از مرگم روی سنگ قبرم

                                                           انکه خوابیده در این گور سرد... 

                             بودنش را هیچ کس باور نداشت...

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:46 ] [ nafas ] [ ]
 

        حالم را پرسیدند...

                               گفتم رو به راهم...

    اما...

           اما ...

  امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

                  افسوس کسی نفهمید که

 

                                                          رو به کدامین راهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.............

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:44 ] [ nafas ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

عشق... تنهایی...جدایی...

از من آزرده نشو می روم از خانه ی تو
قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم
تو اگر خسته شدی از دست دلم
حرفی نیست
امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم

سلام دوست عزیز .

از اینکه اومدی ممنونم.

قبل رفتن نظر یادت نره
لینک دوستان
امکانات وب

(کلیک کنید)